اخبار > گزارش ششمین جلسه از سلسله درسگفتارهای نظریه و نقد هنر


در ششمین جلسه از سلسله درسگفتارهای «نظریه و نقد هنر»؛

«نظریههای شرقی و آسیایی هنر» بررسی و تحلیل شد

پژوهشکدة هنر، در ادامة سلسله درسگفتارهای تخصصی «نظریه و نقد هنر»، ششمین درسگفتار را به تبیین و ارزیابی «نظریههای شرقی و آسیایی هنر» با تکیه بر آراء اندیشمندان سنّتگرا، بهویژه آناندا کوماراسوامی، اختصاص داد.

به گزارش روابط عمومی پژوهشکدة هنر فرهنگستان هنر، در این نشست که عصر روز سهشنبه 21 شهریور در محل این پژوهشکده برگزار شد، دکتر صالح طباطبایی، هنرپژوه، مترجم و نویسندة حوزههای تاریخ و نقد هنر به بررسی و ارزیابی نظریههای هنر شرقی و آسیایی، به روایت نظریهپردازان سنّتگرا، به‌ویژه آناندا کوماراسوامی، پرداخت. گزارشی از مباحث طرحشده از سوی این صاحبنظر و پژوهشگر هنرهای شرقی را از نظر میگذرانید.

«نظریة هنر شرقی» در برابر «نظریۀ هنر غربی»

دکتر صالح طباطبایی، سخنران ششمین درسگفتار نظریه و نقد هنر، بحث خود را اینپرسش آغاز کرد:  آیا نظریه های هنری که از سوی نظریه پردازان غربی ارائه شده اند بر هنر شرقی و آسیایی (از جمله شامل هنر بودایی، هنر هندو و هنر اسلامی) بلکه حتی بر هنر غربی پیشامدرن( از جمله هنر مسیحی قرون وسطا) صدق می کنند؟ برخی صاحب نظران، به ویژه از میان سنت گرایان، پاسخی قاطع و منفی به این پرسش داده اند و کوشیده اند ادعای خود را به دلایلی مستند سازند. البته چنین ادعایی شاید کمابیش به بزرگی این مدعا باشد که نظریه های جامعه شناسی غربی بر جامعۀ شرقی قابل تطبیق نیست و باید نظریه های "شرقی" جامعه شناسی را طرح کرد، چندان  که گویی موضوع علوم انسانی «انسان»، از آن رو که انسان است، نیست، بلکه دو نوع از انسان هست (انسان شرقی و انسان غربی/ انسان سنتی و انسان مدرن) و برای هر نوع، گونۀ منحصربه فردی از علوم اتسانی. اما به هر رو، این ادعایی است که به جد طرح شده است و ما امروز میخواهیم دربارة آن سخن بگوییم.

وی ادامه داد: این ادعا عمدتاً از جانب سنّت گرایان پیش کشیده شده است. سنّت‌گرایان سه پیشوای فکری برجسته دارند: رنه گنون(1886-1951)، فریتیوف شوان (1907-1998) و آناندا کوماراسوامی (1877-1947). پس از این سه تن، نسل دوم سنّت‌گرایان، را که دکتر سیدحسین نصر نیز در شمار آنان است، داریم. اهمیت کوماراسوامی از آن جهت است که او داعیه دار اصلی این سخن است که ما نظریۀ هنری داریم که به طور خاص و منحصراً مربوط به شرق است. در میان سنّتگرایان، از همه بیش تر، او  به صورت جدی و گسترده به این موضوع پرداخته است. کوماراسوامی، در مواضع مختلفی، از جمله در فصل نخست کتاب معروفش استحالۀ طبیعت در هنر (ترجمۀ صالح طباطبایی، فرهنگستان هنر، چاپ دوم، 1391) با عنوان «نظریۀ هنر در آسیا» و در مقالۀ مفصل دیگری با عنوان «فلسفۀ هنر قرون وسطا و شرق» (ترجمۀ صالح طباطبایی، فصلنامۀ خیال، شمارۀ 19، صص4-43)، بنیادهای چنین ادعایی را درافکنده است. در این مقالۀ اخیر، حتی پای از این فراتر گذاشته و ادعا کرده است که می توان نظام فلسفی منسجمی پدید آورد که منحصراً بر هنر شرقی و هنر ما قبل رنسانس تطبیق پذیر باشد؛ به بیان دیگر، مدعای خود را از «نظریۀ» هنر شرقی به «فلسفۀ» هنر شرقی گسترش داده است.   

این مدرس و پژوهشگر سپس افزود: در اینجا می توان چهار پرسش عمده را طرح کرد:

1. آیا سنت گرایان به راستی نظریه ای متمایز از نظریه های هنر غربی که تنها در خصوص هنر آسیایی و شرقی (و هنر ما قبل رنسانس) صدق کند ارائه کرده اند؟

2. آیا چنین نظریه ای وجه اشتراکی هم با نظریههای هنر غربی دارد؟ یا از اساس در تباین و تضاد با آنها است؟

3. چنین نظریه ای چه پیامدها و الزاماتی برای هنر تعریف میکند؟

4. آیا چنین نظریه ای قادرست همۀ گونه گونی و گستردگی هنر شرقی‌ـ‌آسیایی را با ادیان مختلفش در برگیرد؟ مثلاً همان اندازه که بر هنر بودایی، هنر هندو یا هنر مسیحی شرقی صدق میکند بر هنر اسلامی نیز منطبق است؟

پرسش نخست: جدایی نظریۀ هنر شرقی از دیگر نظریه های هنر

 سخنران بحث خود را چنین پی گرفت: چنان که گفتیم،كوماراسوامی و عمدۀ سنّتگرایان در پاسخ به پرسش نخست مدعی اند که می توان نظریه ای یکسره متمایز از سایر نظریه های هنر تنها در خصوص هنر آسیایی و شرقی (و هنرِ پیش از عصر نوزایی یا رنسانس) ارائه کرد. شاهدش هم همین آثاری است که به برخی از آنها اشاره کردم، و در نوشتهها و مقالاتشان این ادعا را بارها طرح کرده اند. اما پیش از پرداختن به جزئیات چنین نظریۀ مفروضی، در اینجا ناگزیر باید نظریههای هنر را مرور کنیم تا روشن شودکه آیا این نظریه ها با نظریۀ هنر شرقی پیشنهادی از اساس متفاوت اند یا خیر. در این مرور، خوشبختانه، به دلایلی که خواهیم دید، لازم نیست از نظریه های تقلیدی هنر (mimetic theories of art)فراتر رویم.

سپس سخنران، در این بخش، به مرور نظریه های تقلیدی هنر (شامل نظریة محاکات با خوانش های افلاطونی و ارسطویی اش، نظریۀ بازنمودی و نظریۀ نوبازنمودی) به چگونگی و چرایی رشد این نظریه ها از یونان باستان تا سدۀ بیستم پرداخت: تأثیر قاطع نظریۀ محاکات(mimesis)در شکل گیری نظام هنرهای زیبا در سدۀ هجدهم (با نگارش کتاب هنرهای زیبای مؤول به اصلی واحد نوشتۀ شارل باتو)، سپس ضرورت چارچوب جامع تر نظریۀ بازنمودی هنر(representational theory of art)با ظهور مکاتب تازۀ هنری (اکسپرسیونیسم آلمانی، نقاشی کنشگرا، کوبیسم و کمینه گرایی)  که دیگر در نظریۀ سنتی محاکات نمی گنجیدند، و سرانجام تکوین ساختار کارامدتر نظریۀ نوبازنمودی هنر (neo-representational theory of art)و شرط لازم وجود «محتوای معنایی» (semanticcontent)یا به اصطلاح «دربارگی» (aboutness)برای آثار هنری.

دکتر طباطبایی سپس به تبیین نظریۀ هنر پیشنهادی سنت گرایان در خصوص هنر شرقی پرداخت و به تفصیل و با استناد به مآخذ مختلف توضیح داد که چگونه کوماراسوامی نظریۀ « رَسَه» (در سانسکریت، به معنای ذوق، چشش) را نظریۀ رسمی هنر سنتی، و مفاهیم سادریشیه و انوکریتی را هم ارز مفاهیم بازنمایی و محاکات می داند و مدعی است که کار هنر محاکات یا تقلید از صورت هایی مثالی است که جهان طبیعی بازتاب یا سایۀ آنها در عالم ماده  است (ن.ک.:استحالۀ طبیعت در هنر، ص25). کوماراسوامی بر آن است که در هنر شرقی، اثری که هنرمند         میآفریند بازنمایی صورت های  بیرونی، یا به  اصطلاح خودش «رُویه های محسوس»، نیست، بلکه هنرمند از راه «مراقبه» با «شیء» مورد نظرش چنان هم گشتگی و اتحاد پیدا می کند که از آن «شیء» به «صورت مثالی» اش واصل می شود، و آن گاه آن صورت را (و نه ظاهر محسوس شیء راکه صرفاً سایه یا بازتاب صورت مثالی است) در رسانه ای هنری نقش می زند یا بازمی نماید. کوماراسوامی نظریۀ رسۀ هندی را،که در اصل، در کتاب ساهیتیه درپنه (=آیینۀ بلاغت)، متعلق به سدۀ چهارهم میلادی، صورت بندی شد،  به کل هنر شرقی تعمیم داده و نوشته است: «این نظریه با معانی نهفته در دیدگاه خاور دور از هنر اختلافی ندارد؛ یا، از سوی دیگر، در مبانی و جوهرۀ خود، با دیدگاه مسیحی مدرسی دربارۀ هنر... متفاوت نیست» (استحالۀ طبیعت در هنر، ص 68). همین نظریه، به رأی سنت گرایان، دربارۀ هنر غربی پیش از رنسانس یا هنر قرون وسطایی نیز صادق است، چنان که کوماراسوامی به نقل از گنون تصریح می کند: «در سراسر هنر قرون وسطا، بر خلاف هنر مدرن، با تجسد مُثُل (Ideas)روبه روییم» (فلسفۀ هنر قرون وسطا و شرق، ترجمۀ صالح طباطبایی، خیال، شمارۀ 19، ص10).   

بدین ترتیب، دکتر طباطبایی در باب نظر سنّتگرایان در خصوص نظریۀ هنر شرقی نتیجه گرفت: آن چه کوماراسوامی و دیگر سنّتگرایان ادعا دارند که نظريۀ هنر شرقي و آسیایی است همان نظریۀ دیرینۀ محاكات با خوانشی افلاطونی-ارسطویی است: افلاطونی از این جهت که به وجود مُثُلتکیه دارد، و ارسطویی از این نظر که هنرمند می تواند به "حقیقت" برسد (به رأی کوماراسوامی، از راه مراقبه و شهود)  و از صورت های اصیل حقیقت محاکات کند، حال آن که افلاطون کار هنرمند را صرفاً برداشتن روگرفتی از روگرفت (یا به تعبیری، باطل اندر باطل) می پنداشت و امکان وصول او را به حقیقت منتفی می دانست. با این همه، تأکید بلیغ سنت گرایان بر جنبۀ نمادگرایی هنر شرقی و معنادار بودن نمادهای به کاررفته در هنر شرق به ما اجازه می دهد که نظریۀ هنر شرقیِ پیشنهادی آنان را حد اکثر خوانشی از نظریه های بازنمودی و نوبازنمودی هنر نیز بدانیم. بنا بر این،  می توان چنین نتیجه گرفت که نظریه ای که کوماراسوامی و سنت گرایان «نظریۀ هنر شرقی» می خوانندش، همچون خوانشی از نظریه های محاکات و بازنمودی، آشکارا در ذیل نظریه های تقلیدی هنر می گنجد، و نمی توان آن را نظریه ای از اساس مجزا و منحصر به فرد  پنداشت.

پرسش دوم: هنر شرق در نسبت با هنر غرب

این صاحبنظر در حوزة هنر شرقی و آراء سنّتگرایان در ادامه به تبیین نظر کوماراسوامی دربارة تفکیک هنر شرق و هنر غرب پیش از رنسانس و پس از آن پرداخت و گفت: کوماراسوامی معتقد است ما دو نوع هنر داریم: هنر شرقی و آسیایی، و هنر  پس از رنسانس. اما هنر غربی پیش از رنسانس یا همان هنر قرون وسطا را هم کاملاً با همان اصول و قواعد و مبانی هنر شرقی منطبق میداند، ولی بخشی از هنر را که پس از رنسانس ظهور یافته است به سختی نقد میکند و از دایرۀ هنر راستین کنار می گذارد و، به تعبیری، «ناهنر» می شمارد. به بیان دیگر، کوماراسوامی هر آن چه را در قلمرو هنر سنتی نگنجد، از شمول عنوان هنر بیرون می پندارد.

پرسش سوم: لوازم نظریۀ هنر شرقی

کوماراسوامی در آثارش لوازم و نتایج ضروری نظریۀ هنر شرقی خود را برشمرده است. در اینجا تنها به برخی از مهمترینلوازم این نظریه که از مجموع آثارش استخراج کردهام به اختصار اشاره میکنم:

1- بر پایۀ نظریۀ رَسَه، وجد زیباییشناسانه لذت محض نیست بلکه  عقلانی و غایتمند است و با موازین سودمندی سنجیده میشود. از این رو، زیبایی، در هنر سنّتی، بر خلاف زیباییشناسی غربی، مایۀ دلپذیری و لذتبخشی صرف نیست، بلکه باید با معنا و سودمندی همراه باشد. اگر معیار هنر را زیبایی مبتنی بر حس لذت یا دلپذیری بدانیم، چنین معیارِ سوپژکتیوی کل هنر را بر  پایۀ سلیقه یا «استحسان» محض قرارمی دهد. از این رو، هنر باید منفعتی در پی داشته باشد: این منفعت بر دو گونه است: دینی و غیردینی. هنری که جنبۀ دینی دارد هدف نیایش خداوند را می جوید، و هنر غیردینی باید نیازهای سازگار با غایات پسندیدۀ حیات آدمی را-که در هند، دَرمَه (وظیفه)، کامَه (لذت) واَرثَه (ثروت) خوانده می شوند- برآورده سازد. بنا بر این، در این دیدگاه، آموزۀ «هنر برای هنر» جایی ندارد. نتیجۀ دیگر آن است که تمایزی ماهوی میان هنرمند و پیشه ور و میان هنرهای زیبا و هنرهای کاربسته نیست، چه هنرمند از مهارت هنری خود باید هدف سودمندی را بجوید، چنان که پیشه ور نیز مهارت خود را برای نیل به هدفی کاربردی به کار می بندد.

2- هنر تزیینی محض وجود ندارد. بر اساس نظریۀ هنر شرقی، کار هنرمند یافتن حاق حقیقت و، به تعبیری روشن  تر، کشف و بازنمایی معنای نهفته در پس صورت های محسوس اشیاء است. از این رو، در هنر سنتی، «آرایه» نمادی دلالت گر به معنا است. اگر آرایه هیچ کاربردی نداشته باشد و به هیچ معنایی دلالت نکند (چنان که در هنر تزیینی محض است) هنر شمرده نمی شود.

3-  زیبایی شناسی (aesthetics)یا دانش ادراک زیبایی محسوس عنوان نارسایی است، چه ریشۀ یونانی این واژه به معنای ادراک به واسطۀ حواس است، و تجربۀ حسی محض نمی تواند معنای نهفته در پس صورت محسوس اشیا را کشف کند. از این رو، کوماراسوامی به جای واژۀ aestheticکاربرد واژۀ rhetoric(معانی و بیان) را پیشنهاد می کند.

4-  خاستگاه الهام هنری: از ادراکات محسوس، مثلاً از باران، نمیتوان الهام گرفت. از چنین ادراکاتی فقط میتوان متأثر شد، زیرا  الهام گونهای از معرفت است و نه چیزی که بتوان با حواس دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. الهام هنری از جهان برین منشأ می گیرد، نه از جهان خاکی.

5-  نبوغ هنری چیست؟ سنّتگرایان پاسخ میدهند که باید پیش استاد درس خواند؛ قراردادهای آن حرفه را درس گرفت و آموخت؛ و سپس بداهه پردازی کرد. دانش هنرمند نباید فقط متکی بر متون باشد. باید پیش استاد بود و با تمرین و ممارست به چیزی نائل گشت. نسبت استاد به شاگرد، همچون مرشد است به مرید. در عین حال دسترسی مستقیم به عالیترین منبع معرفت که فیض الهی است منتفی نیست. قوة آفرینش گری ممکن است در درون هنرمند مختفی باشد، اما باید در چارچوب قواعد متجلی شود.

پرسش چهارم: دامنۀ شمول نظریۀ هنر شرقی

سخنران نشست نظریههای شرقی هنر در پایان سخن خود به پرسش چهارم و پایانی رسید: چگونه میشود این تنوع فرهنگی و اعتقادی را زیر یک چتر واحد و یک نظریۀ مشترک جای داد؟ پاسخ کوماراسوامی به این پرسش چنین است: دامنۀ شمول نظریۀ هنر شرقی (یا همان نظریۀ هنر سنتی) سراسر هنر آسیایی را در برمی گیرد، و هنر اسلامی، مسیحی، بودایی و هندو همه زیر این چتر قرار میگیرند (ن.ک.: مقدمه ای بر هنر آسیای شرقی، در نمادگرایی و هنر سنتی، ترجمۀ صالح طباطبایی، صص 141-142). اما پرسشی که پیش می آید آن است که به راستی چگونه می توان سنت های مایه ور تمثال سازی هندو، بودایی و مسیحی  را با پرهیز سنتی از ساخت تمثال در اسلام هماهنگ دانست.  پاسخ کوماراسوامی به این پرسش در خور درنگ است. او می نویسد: «شاید بتوان نشان داد که تحریم سنتی بازنمایی صورت های جانداران در اسلام متضمن چیزی فراتر از خلط مبحث در خصوص معنای تقلید (محاکات) نیست. مجتهدان اسلامی بر آن بودند که نقاش از آن رو که با تقلید از صورت های زنده، گستاخانه به بازسازی صنع الهی می پردازد ولی قادر نیست چون خداوند به آن صورت ها حیات ببخشد، در روز جزا عقوبت می بیند. اما چون تمثال هندی یا چینی را چنان طراحی نکرده اند که گویی بنا بوده چون جانداران کار کند کاربرد چنین بت هایی فقط در ظاهر، و نه در روح، ناقض آموزۀ اسلامی است. به همین ترتیب، در هنر مسیحی نیز، که از سوی مسلمانان شریعت مدار بت پرستانه شمرده می شود، مشابهت به هیچ مخلوقی ابداً معیار هنر نیست. بدین سان، هنر اسلامی، هندو، بودایی و مسیحی، همگی در بستر نظری مشترکی به هم می رسند.» (همان جا، صص 141-142). سخنران نشست به بررسی پاسخ کوماراسوامی و پاسخ های مشابه سنت گرایان دیگر در این خصوص پرداخت و گفت: آن چه مستند سنت گرایان در این باره است دستۀ بالنسبه کوچکی از احادیث منسوب به پیامبر اسلام (ص) است که از قضا، فقیهان اسلامی در قبول و تفسیر آنها همداستان نیستند (ن.ک.: صالح طباطبایی، نگارگری ایرانی اسلامی در نظر و عمل، مقدمه با عنوان «اسلام و تمثال ستیزی؟»،  فرهنگستان هنر، 1388، صص 13-49). هر چند همۀ فقیهان اسلامی ساخت تمثال از جانداران تحریم نکرده اند (ن.ک.: صالح طباطبایی، نقدی بر آثار هنرپژوهان غربی دربارۀ تصویرگری در اسلام، فصلنامۀ خیال، شمارۀ 21-22، بهار و تابستان 1386، صص 42-71)، همگی اتفاق نظر دارند که ساخت تمثال هایی که به قصد پرستش ساخته می شوند (بت ها) خلاف نص شریعت اسلام است. از این رو، محملی برای توجیه ادعای کلی کوماراسوامی دربارۀ بستر نظری مشترک هنرهای هندو و بودایی و اسلامی نمی توان یافت. در پایان، شاید بی مناسبت نباشد که جمله ای را از راجر لیپسی از مقدمه اش بر جلد نخست از مقاله های برگزیدۀ کوماراسوامی نقل کنیم: «کوماراسوامی آن چه را نظریۀ سنتی هنر نامید به شیوۀ مخصوص به خود با نقاط قوت چشمگیرش و گاه با ضعف و کاستی هایش  بیان کرد».   

گفتنی است در پایان سخن این تحلیلگر و کارشناس هنرهای شرقی، حاضران به طرح پرسشهای خود پرداختند.

یادآور میشود پژوهشکدة هنر با هدف تعمیق آگاهی مخاطبان مباحث تخصصی و پژوهشی هنر، سلسله درسگفتارهای نظریه و نقد هنر را همچنان با دعوت از صاحبنظران نامآشنا و فعال در این عرصه ادامه خواهد داد.

 


خروج