اخبار > گزارش گام یازدهم از درسگفتارهای نظریه و نقد هنر


  چاپ        ارسال به دوست

گزارش گام یازدهم از درسگفتارهای نظریه و نقد هنر

«درسگفتارهای نظریه و نقد هنر» یازدهمین نشست خود را برگزار کرد:

پیوندهای پیچیده و مرزهای متداخل فلسفه، هنر و علوم شناختی در تازه‌ترین نشست «پژوهشکده هنر»

در یازدهمین نشست از سلسله «درسگفتارهای نظریه و نقد هنر» که به «نظریههای هنر و علوم شناختی» اختصاص یافته بود، پیوندهای پیچیده و پنهان زیباییشناسی و هنر با حوزههای عصبشناسی، نظریهها و کارکردهای شناختی و پیشینه هم‌کنشیهای این دو در سیری از تکامل نظریات و آراء اندیشمندان «زیباییشناسی عصبشناختی» بررسی و تحلیل شد.

به گزارش روابط عمومی پژوهشکده هنر- وابسته به فرهنگستان هنر ایران- در این نشست که عصر 3 شنبه 24 مهر با حضور علاقهمندان در محل پژوهشکده برگزار شد، دکتر صالح طباطبایی، نویسنده، مترجم، هنرپژوه و پژوهشگر علوم شناختی پیرامون «نظریههای هنر و علوم شناختی» سخن گفت.

در آغاز این نشست اسماعیل پناهی دبیر علمی درسگفتارهای نظریه و نقد هنر با اشاره به مشکلات و چالشهای پیش رو در حوزه پژوهشهای علوم شناختی از جمله فقدان منابع مکتوب بهدلیل تازگی این رشته و کم بودن اشخاص متخصص و صاحبنظر در این حوزه مطالعاتی، یادآور شد: حوزه علوم شناختی بهخودی خود پیچیده و بینارشته ای است و حاصل ترکیب رشتههای مختلفی چون علوم اعصاب، روان شناسي، زبان شناسي، عصب ‌شناسی، انسان‌شناسی، علوم رایانه و  انسان شناسی، جامعه شناسی، روان شناسی و فلسفه ذهن است و کاربرد وسيعي در رشته هاي فرعي مانند پزشکي، آموزش و پرورش، جامعه شناسي، سياست، علوم اطلاعات، ارتباطات و رسانه هاي گروهی، مهندسي پزشکي و ... دارد. علوم شناختی، در مقام مطالعه بینارشته ای ذهن و فرایندهای ذهنی، حوزه های مختلفی از دانش را به هم پیوند داده است.

این حوزه علاوه بر اینکه بینارشتهای است به پیشرفت دانشهای دیگر نیز کمک رسانده فی المثل هم حوزههای علوم انسانی با این رشته سر و کار دارند و هم حوزه های علم مثل روان پزشکی و عصب شناسی و... و برای احاطه بر این حوزه، نیاز به تسلط بر چند رشته است تا بتوان به مقوله ای از قبیل هنر در حوزه علوم شناختی اشراف پیدا کرد.

وی با طرح پرسشی اساسی در این قلمرو سخن خود را جمع بندی و تمهیدی برای ورود سخنران به مبحث خود ساخت: علوم شناختی چه ربط و نسبتی با هنر دارد؟ به عبارت دیگر چه اتفاقی در مغز و اعصاب انسان رخ می دهد که هنرمند خلاقیت خود را در قالب اثر هنری بروز و ظهور میدهد و اثری هنری خلق میشود و اساسا در فهم و دریافت اثر هنری چه اتفاقی رخ میدهد؟ با اتفاقاتی که در حوزه هوش مصنوعی پدید آمده آیا میتوان فرایند خلق آثار هنری را شبیه سازی کرد؟ آیا هوش مصنوعی می تواند اثر هنری را دریافت کند یا تجربه زیبایی شناسانه داشته باشد؟ امیدوارم به بخشی از این پرسشها در این جلسه توسط سخنران محترم پاسخ داده شود.

آنگاه نوبت به دکتر صالح طباطبایی سخنران یازدهمین درسگفتار نظریه و نقد هنر رسید که به ارائه مباحث خود تحت عنوان «نظریههای هنر و علوم شناختی» پرداخت.

وی در ابتدا با مهم خواندن پرسشهای مطرح شده از سوی دکتر اسماعیل پناهی به سابقه این حوزه مطالعاتی و تازگی و نوظهور بودن آن در محافل علمی و آکادمیک جهان اشاره کرد و گفت:  نورواستتیک یا «زیباییشناسی عصبشناختی» بیش از 2 دهه نیست که در مغرب زمین سر برآورده و ظهور یافته است؛ خاستگاه این رشته و این اصطلاح را سال 1999 با مقاله‌ای از سمیر زکی، عصبشناس بریتانیایی، می‌دانند. این رشته‌ای بسیار جدید و جوان است و در برخی از پیشروترین دانشگاههای جهان به صورت جدی مطرح شده است، اما هنوز در کشورمان اهمیت آن، چنانکه باید، شناخته نشده است و پایاننامههای نگاشتهشده در این زمینه بسیار اندکشمارند و از قضا بیشتر در دانشگاه هنر تهیه شده و  غالباً از قبیل پژوهشهای کیفی و توصیفیاند. وی سپس به چند پژوهش انتشاریافته در نشریات دانشگاهی و معدود پایان-نامههای مرتبط به این موضوع در سالهای اخیر اشاره و به مرور این پژوهشهای کمشمار در دانشگاههای داخلی پرداخت.

دکتر طباطبایی سپس وارد مبحث اصلی گفتار خود شد و اظهار داشت: زیبایی امری است که از دیرباز در فلسفه و فلسفه هنر مطرح بوده است و سابقۀ آن به کتاب بوطیقا («فن شعر») ارسطو برمیگردد. در شرق اسلامی، کتاب تئولوژی- یا به اصطلاح رایج ولی نادرست اثولوجیای ارسطاطالیس -  به ارسطو نسبت داده شد و فیلسوفانی چون کندی، فارابی و بوعلی سینا آن را اثر اصیلی از ارسطو پنداشتند، حال آنکه متعلق به سنت فکری نوافلاطونی است و بخش‌هایی از نُه-گانههای فلوطین، مؤسس نحلۀ نوافلاطونی، در آن گنجانده یا تفسیر شده است. بدین ترتیب، فلسفۀ دورۀ اسلامی سخت از آموزه‌های نوافلاطونی، از جمله در باب زیبایی، متأثر شد. فلوطین در «انئاد» اول از نُهگانههایش  از این بحث میکند که خاستگاه زیبایی امری عینی یا برونخودی یا اُبژکتیو است، چنانکه افلاطون نیز در کتاب ضیافت (سمپوزیوم) شبیه همین سخن را دارد (بندهای 210-211). نوافلاطونیان زیبایی را برونخودی میدانند و برای زیبایی «صورت مثالی» قائلند. فلوطین حتی در همین جا برای زشتی هم صورتی مثالی درنظر میگیرد و از حقیقتی عینی به نام «زشت مطلق» (Absolute Ugly)  سخن میگوید. او بر آن است که ماده به ذات خود نمیتواند بهرهای کامل از زیبایی داشته باشد و مظهر اتمّ و اکمل صورت مثالی زیبایی نیست، چه به رأی فلوطین، «هر چیز متناسب با ظرفیتش حصهای از زیبایی دارد» (نهگانۀ اول، 6، 6، 32-33). از همین رو، زیبایی کامل نمیتواند در جهان مادی تحقق پیدا کند. این اندیشه نه تنها در فلسفۀ دورۀ اسلامی چیرگی یافت، بلکه همین رأی در مغرب زمین نیز نظریۀ اصلی زیبایی در سدههای میانه بود (مثلاً اولریش استراسبورگی: «در باب زیبایی»، فصلی از خلاصهای در باب خیر؛ توماس اکویناس:  دربارۀ صفت جمال الهی؛ قدیس آگوستین: در باب دین راستین). در شرق اسلامی، ابن هیثم، فیزیکدان و نورشناس بزرگ دورۀ اسلامی، کسی بود که نخستین بار به مقوله «زیبایی دیداری» پرداخت، و نظریۀ تناسباتش، که آن را در گفتار نخست شاهکارش المناظر  پیش کشید، در سراسر قرون وسطا و آغاز رنسانس ایتالیا بر اندیشۀ هنرپژوهان غربی سلطه یافت (ن.ک.: صالح طباطبایی: ابن هیثم، 1397، نشر روزنه، فصل یازدهم، «صورتبندی نظریۀ تناسبات ابن هیثم در زیباییشناسی رنسانس، ص199-212). اما او نیز چون پیشینیانش زیبایی را حقیقتی عینی پنداشت و  نوشت: «چون قوۀ بینایی شیئی مرئی را دریابد و در آن شیء یکی از مفاهیم جزئی مقوّم زیبایی- که ذکرشان گذشت- وجود داشته باشد و قوۀ بینایی بر آن مفهوم درنگ کند، آن مفهوم نزد شخص حس‌کننده صورت میبندد، و قوۀ تمیز آن شخص زیباییِ شیء مرئی را که آن مفهوم در آن هست ادراک میکند».به عبارت دیگر، چنان که در فلسفۀ اسلامی گفته میشود که کلی طبیعی به وجود افرادش در خارج وجود دارد، زیبایی نیز در اشیاء زیبا در خارج وجود دارد.

وی در ادامه گفت: تا قرن هجدهم در مغرب زمین نیز کمتر اندیشمندی به زیبایی همچون امری «درونخودی»، انفسی یا سوبژکتیو اشارهای کرد، تا نوبت به دیوید هیوم و سپس ایمانوئل کانت رسید. این دو با همه اختلافاتشان در این رأی همداستان بودند که زیبایی امری درونخودی است. هیوم در رسالۀ «درباره معیار ذوق»، که اثر بسیار مهمی است، می-نویسد: «زیبایی کیفیتی در خود اشیاء نیست، بلکه فقط در ذهنی که در اشیاء درنگ و تامل میورزد وجود دارد و، از این روی، هر ذهنی یک زیبایی متفاوت و منحصر بهفرد را درک میکند و ممکن است آن‌چه را کسی زیبا یافته است دیگری زشت بیابد، و نباید این دریافت خود را بر دیگری تحمیل کرد». کانت نیز -که نظریاتش در زیباییشناسی تا همین امروز همچنان کانون توجه است - در نقد سومش، نقد قوه حکم، برآن است که زیبایی امری صرفاً درونخودی است، و ادراک زیبایی ربطی به شناخت(cognition) ندارد و غیر آن است. زیبایی همان است که در ما لذت برمی-انگیزد، ولی «لذتی ناغرضمند»، بدین معنا که ما شیئی را به خودی خود و صرفنظر از هر چیز دیگری لذت‌بخش دریافت کنیم. کانت مینویسد: «حکم ذوق حکم شناخت نیست؛ درنتیجه، حکمی منطقی نیست بلکه زیباییشناختی است و زمینۀ مقوّم زیبایی هم نمیتواند غیر از امر درونخودی باشد». از این پس بود که بحث دربارۀ زیبایی سوگیری تازهای در فلسفه یافت.

اما توجه دانشمندان به زیبایی در پی این اقبال فلسفی به مقولۀ زیبایی شدت گرفت. شاید از نخستین دانشمندان نوینی که در این باره نوشت چارلز داروین بود که حدود یک سده بعد، در کتاب مهمش تبار انسان و انتخاب (طبیعی) در پیوند با جنسیت (1871)  دربارۀ زیبایی سخن گفت و نوشت که : انسانها به حسب قانون انتخاب طبیعی چنان تکامل یافتهاند که به نقوش متقارن و تکرارشونده گرایش پیدا میکنند و آنها را زیبا میدانند.» سپس اضافه میکند: «آرایههای پستترین اقوام وحشی و بدوی  نقوشی متقارن و تکرارشونده دارند».

گوستاو فخنر، بنیانگذار روانشناسی تجربی، اندیشمند بعدیای بود که آراء او توسط سخنران این نشست بررسی شد و به گفته او: فخنر فصلی نوین در زیباییشناسی گشود. او تنها چندسال بعد از داروین به طرح مباحث خود دربارۀ ادراک زیبایی پرداخت. او در کتاب بسیار مهم مقدمه ای بر زیبایی شناسی برای اولین بار قوانین روانشناسی تجربی را دربارۀ ادراک زیبایی مطرح کرد و گفت که فیلسوفان همیشه «از بالا» به زیبایی نگریستهاند، اما روانشناس تجربی باید «از پایین» به زیبایی بنگرد، یعنی باید محرک دیداری را در منظر آزمودنی قرار بدهیم و سپس پاسخهای آنان را دربارۀ زیبایی یا نازیبایی محرّکها به شیوهای آماری تحلیل کنیم. خود او نیز عملاً چنین کرد و مثلاً دربارۀ مستطیلهایی که نسبت طول و عرضشان متفاوت بود، آزمونهایی ترتیب داد و نتیجه گرفت که به طور کلی، آزمودنیها مستطیلهایی را که نسبت طول و عرض‌شان معادل نسبت طلایی(golden ratio) بود بیشتر پسندیدند. این نتیجهگیری، با وجود پیشرفت عظیمی که در روش بررسی زیبایی پدید آمد، کمابیش در حکم نوعی بازگشت به نظریۀ زیبایی عینی یا برون-خودی بود؛ بدین معنا که زیبایی در خود شیء وجود دارد و نظام ادراکی ما آن را درک میکند و تشخیص میدهد.

مؤلف کتاب نگارگری ایرانی- اسلامی در نظر و عمل افزود:  بعد از فخنر و کارهای دورانسازش در زمینۀ زیبایی-شناسی علمی، این قلمرو پژوهشی تا مدتها دچار رکود شد تا شخصیتی بسیار مهم بر اساس همان اصول فخنر این حوزه را احیا کرد: دنیل برلاین با پیشکشیدن مفهوم «پتانسیل برانگیختگی».

سخن برلاین به اجمال این بود که هر گاه محرکی ساختار عصبی ما را تحث تأثیر قرار دهد، به جز بخشهای عالی مغز، در قشر مخ (کورتکس)، بخشهای زیرین آن نیز متأثر میشوند که این موجب برانگیختگی و ایجاد حس زیبایی میگردد.  خصوصیاتی که موجب پتانسیل برانگیختگی میشوند بر سه نوعاند:

1خصوصیات همسنجی(collative)

2خصوصیات روان- فیزیکی(psycho-physical)

3خصوصیات بومشناختی(ecological)

خصوصیات همسنجی از سنجش یک محرک  با اجزای خودش یا سایر محرکها حاصل میشود، مانند پیچیدگی که هر چقدر تعداد و تنوع اجزا بیشتر باشد پیچیدگی آن بیشتر است، یا تازگی که با محرکهای دیگر  در قبل یا همزمان با آن میسنجیم، یا هماهنگی که با تقارن و قرینگی اجزا سنجیده میشود

خصوصیات روانی- فیزیکی خصوصیاتیاند مانند شدت نور، شدت صدا و... که دستگاه عصبی ما را تحریک میکنند.

خصوصیات بومشناختی که ویژگیهایی‌اند که به محرکها معنا میبخشند.

برلاین بر آن است که تحریکات حاصل از این خصوصیات حد بهینهای دارند که با گذار از آن حد، محرک به جای لذت‌بخش بودن آزارنده میشود.  مثلاً هرچه پیچیدگی بیشتر باشد، لذت بیشتر هم می بریم اما این هم یک حدی دارد. سیستم عصبی حد بهینهای دارد و پیچیدگی از آن حد که بیشتر شد دیگر لذتی نمیبخشد.

بعد از برلاین، نوبت به کالین مارتیندیل رسید. او در 18 آزمایش نشان داد که مفروضات و مدعیات برلاین  نادرست است. همچنین استدلال کرد که برابری برانگیختگی حاصل از دو محرک لزوماً منجر به احساس خوشایندی یکسان نمی-شود. مثلاً ممکن است صدای خش خش با یک قطعه موسیقی برانگیختگی یکسانی در دستگاه عصبی ایجاد کنند، ولی آشکارا لذتبخشی یکسانی ندارند. نظریۀ او نوعی بازگشت به ارسطو بود: معناداری عامل تعیین کننده اصلی «پسند زیباشناختی» است نه صِرف برانگیختگی عصبی. هراندازه چیزی معنادارتر باشد لذت ناشی از درک زیبایی هم بیشتر است. او نطریۀ خود را نظریۀ شناختی زیبایی دانست نظریه مارتیندیل یا «نظریه پسند پیشنمونهای» میگوید:  «ادراک زیبایی وابستۀ به معناداری محرک است، هر قدر محرکی در چارچوب دانستههای پیشین یا طرحوارههای ذهنیمان معنادارتر باشد، یعنی مطابقت بیشتری با آن طرحوارهها داشته باشد، زیباتر ادراک میشود».  ما بر اساس معیارهای مسلط یا همان مقیاسهای برساختۀ فرهنگی داوری میکنیم ولی اختلاط فرهنگی میتواند این معیارها را تغییر دهد و معیارهای جدید زیبایی شکل گیرد. بر اساس نظریۀ پسند پیشنمونهای، زیبایی دوباره همچون امری درونخودی یا سوبژکتیو ظاهر میشود

سمیر زکی صاحبنظر بعدی بود که دکتر طباطبایی به آراء وی پرداخت و از او به عنوان مبدع زیباییشناسی عصب-شناختی یاد کرد. مترجم کتاب طراحی موفق بر پایۀ علوم اعصاب شناختی گفت: سمیر زکی4 پژوهش مهم با استفاده از تکنیک عکسبرداری کارکردی به کمک تشدید مغناطیسی(fMRI) در زمینۀ زیباییشناسی عصبشناختی دارد: در پژوهش اول («همبستههای عصبی زیبایی») نشان داد که محرکهایی که از سوی آزمودنیها زیبا شمرده میشوند بخشی از قشر مخ را در ناحیۀ پیشانی در پشت حدقۀ چشم که به اختصارOFC خوانده می‌شود بیش‌تر تحریک میکند. در پژوهش دوم («به سوی نظریۀ مغزبنیاد زیبایی») نشان داد که افزایش فعالیتOFC در خصوص محرکهای شنیداری زیبا نیز مشاهده میشود. پژوهش سوم به نوعی تلاقی فلسفۀ کانت و عصبشناسی زیبایی بود. کانت بر آن بود که ادراک زیبایی به کلی جدای از ادراک شناختی است. سمیر زکی در پژوهش سوم خود کوشید تا درستی این سخن کانت را نشان دهد. پژوهش چهارم زکی باز رجوع به کانت بود که گفته بود ادراک امر والا(sublime) با آمیزهای از ادراک زیبایی و حس ترس همراه است. سمیر زکی کوشید که درستی این رأی کانت را نیز با استفاده از اسکن مغزی هنگام رؤیت چنین مناظری نشان دهد.

یکی از چندین نقدی که بر این آزمایشها وارد شده آن است که بر اساس پژوهشهای دیگر، OFC بخشی از مغز است که پاداش دریافتی را با پاداش مورد توقع میسنجد. در مورد این آزمایشها میتوان گفت که آزمونگر(با توجه به قدرت تفکیک زمانی پایینfMRI) بیشتر پیامدهای ادراک زیبایی را میسنجد و نه خود فرایند ادراک زیبایی را.

و بالاخره راما چاندران آخرین نظریهپردازی بود که آراء وی در این نشست مورد بررسی و تحلیل قرار گرفت:

راماچاندان عصبشناسی است که در سالهای اخیر کارهای بسیاری دربارۀ ادراک زیبایی کرده است. او مراکز  دوپامینرژیک مغز را به ادراک زیبایی مربوط میداند و مدعی است که فرایند ادراک زیبایی به کارکردهای شناختی خاصی که منجر به افزایش فعالیت مراکز دوپامینی مغز میشوند مربوط است. به رأی او، این کارکردهای شناختی عبارتند از انتقال  نقطه اوج (اغراق کاریکاتورگونه در بخشی از شکل یا فرم شیء)؛ گروه بندی ادراکی (تجمیع بخش-های مجزای شیء به منظور معنابخشی تازه به آن مجموعه)؛ تضاد (تباین متن و حاشیه‌های شیء به منظور بازشناسی شیء از پیرامونش)؛ جداسازی (تفکیک وجهی از وجوه  بارز شیء همچون ویژگی معرّف آن)،  تقارن؛ جامعنگری (بازتفسیر شیء بر اساس تجارب گذشته)؛ تکرارشوندگی و نظم؛ توازن (یافتن وزنهای بصری یکسان در تصویر شیء)؛ و استعاره. سخنران هر یک از موارد فوق را بهتفصیل با ارائۀ مثالهایی گویا، بهویژه از ترجمۀ تازهاش از کتاب طراحی موفق بر پایۀ علوم اعصاب شناختی (نشر روزنه، 1397)، تبیین کرد.

دکتر طباطبایی سخن خود را چنین به پایان برد: کوششی که فیلسوفان دربارۀ چگونگی ادراک زیبایی آغاز کردند، اکنون با پیدایش شاخۀ نورس ولی پرچالش زیباییشناسی عصبشناختی در حال گسترش است. آنچه میتواند کارایی این کوششهای تازه را نشان دهد، استواری پاسخهایی خواهد بود که زیباییشناسی عصبشناختی باید به پرسشهای دیرپای ما دربارۀ زیبایی بدهد.

گفتنی است سلسله درسگفتارهای  نظریه و نقد هنر با حضور علاقهمندان و با دعوت از صاحبنظران برجسته حوزه های هنرپژوهی ادامه خواهد یافت.


١٢:٣٨ - شنبه ٥ آبان ١٣٩٧    /    شماره : ٧٠١٥    /    تعداد نمایش : ٩٤٠



خروج




اخبار